ماجرا از شبی شروع شد که پس از مدت ها توانسته بودم بدون قرص بخوابم.باصدای جیغش از خواب پریدم.آن قدر ترسناک
شده بود که من هم خواب و بیدار شروع به جیغ زدن کردم.بعدها سعید به من گفت که صدای جیغ های تؤمان ما آن قدر بلند بوده که نزدیک بوده غرور مزخرفش را بشکند و بیاید ببیند چه اتفاقی افتاده.کمی که به خودم آمدم در آغوشش گرفتم و نوازشش کردم.می لرزید.چیزی نپرسیدم.ترس ها و کابوس های تمام کودکی ام باعث شده بود خیلی خوب بدانم کسی که ترسیده، جواب دادن به سوالات پی در پی دیگران آخرین چیزی است که می خواهد.صبر کردم تا در آغوشم آرام شود.لرزش بدنش که کم تر شد، کمی بعد خودش شروع به حرف زدن کرد.اولش تقریبن پرت و پلا می گفت.تنها چیزی که فهمیدم این بود که قضیه مربوط به ساعت رو میزی اش است و این که هر روز ساعت شش زنگ می زند.گفتم: "خوب چرا مثل همیشه برای ساعت هفت کوکش نمی کنی؟" طوری نگاهم کرد که در آنی دلم خواست برایش بمیرم.حس مرغ کرچی به من دست داد که می خواهد به قیمت مرگش هم که شده از جوجه ی مظلومش محافظت کند.نسترن دختر ضعیف و حساسی بود،اما این اولین باری بود که تا این حد درمانده می دیدمش.با گریه گفت:"مامان،چرا اینجوری می شه؟ امروز هفتمین باره که داره این اتفاق می افته.روز اول فکر کردم خودم کوک کردم و فراموش کردم.تو که می دونی من شش،هفت ساله که ساعت هفت از خواب بیدار می شم.اواخر پاییز که ساعت خراب شد،دیدم هر روز بدون ساعت خودم رأس هفت از خواب بیدار می شم.این بود که اصلن فراموش کردم به بابا بگم ببره بده درستش کنن یا یه ساعت دیگه برام بخره.نیازی به ش احساس نمی کردم"
بلندش کردم و تا دستشویی بردمش.صبر کردم تا با آب گرم صورتش را بشورد.خواستم ببرمش توی رختخواب خودش و همانجا بنشینم تا بقیه ی ماجرا را تعریف کند که دیدم حاضر نیست در اتاق خودش بخوابد.رفتیم اتاق من.از وقتی من و سعید در اتاق های جدا می خوابیم گاهی شب ها نسترن می آید پهلوی من می خوابد.کنارش دراز کشیدم و نوازشش کردم.خودش را لوس کرد و گفت:" ننر پا پا". از بچگی همیشه دست و پایش یخ می کرد.متاسفانه جسمن خیلی شبیه من شده؛ بدن من هم همیشه سرد است.چند ساله که بود،وقتی می دیدم پاهایش سرد شده، آن ها را بالا می آوردم و هرکدام از پاهایش را می گذاشتم زیر یکی از سینه هایم.سینه های گرمم که می افتاد روی پاهای سردش،سینه هایم سرد می شد و پاهای او گرم و هردو نفس های صداداری از لذت بیرون می دادیم.این عادت و مزه ی این لذت ماند تا حالا که بعد از بیست و اندی سال هنوز هر وقت پایش یخ می کند و نمی تواند تحمل کند در اتاقم را می زند،سرش را کج می کند،چشم هایش را جمع می کند و صدایش را نازک و می گوید :"ننر پا پا".
گفتم:" خب بگو".گفت.گفت:" یادته چند روز پیش سر میز صبحانه پرسیدم شمایید که می آیید ساعت منو کوک می کنید"؟ یادم بود.گفت:"اون روز مطمئن بودم کار شماس.بیشتر به بابا و شبنم شک داشتم.بابا گاهی وقتا تریپ بامزگی بر می داره شوخیای بی مزه می کنه.حتی بعد این که همتون گفتید کار شما نبوده بازم فکر می کردم شمایید.فرداش قبل خواب در اتاقمو قفل کردم و با اطمینان خوابیدم.صبح که با صدای زنگ بیدار شدم و دیدم ساعت شیشه اولش حواسم نبود چی شده،یه کم که گذشت تازه یادم افتاد تو چه موقعیتی هستم.خشکم زد مامی!زدم زیر گریه.دویدم که بیام تو اتاقت بپرم تو بغلت و مثل کوچولوگیام چشامو ببندم تا تو همه چیزو درست کنی و بگی ' حالا چشاتو باز کن ننر لوس مامی' و من چشامو باز کنم و خودمو برات لوس کنم و سرمو کج کنم و چشامو جمع کنم و بگم:"ننر پا پا". اما فکر کردم با سابقه ی ترس و مشکلات روانی که من دارم حتمن اینو می زارین به حساب اعصاب و لابد توهم هم به پرونده ی قطور مشکلات من اضافه می شه.بعدم یه بهانه ی جدید برای بابا که برگرده به موضوع تربیت غلط تو و چیزای همیشگی.بردن من پیش روان پزشکم که دیگه ردخور نداشت.خواستم به کاوه زنگ بزنم و ازش کمک بخوام ولی ترسیدم اونم فکر کنه من مشکل روانی و اسکیزوفرنی و مزخرفات مشابه دارم.حاضر نبودم به هیچ دلیلی از دستش بدم.تو که می دونی من بعد این که آرشامو دک کردم ،چند ماه گشتم تا یکیو پیدا کنم.داشتم عقلمو از دست می دادم.هر جور که بررسی می کردم جور در نمی اومد.تنها نتیجه ای که می شد گرفت این بود که یا خودم ساعتو کوک می کنم و یادم می ره یا این که جنّی روحی یا یه از ما بهتر عجیب این کارو می کنه.حتی به این فکر کردم که شاید کار خدا باشه،شاید این کارش یه پیام و مفهومی داره که می خواد من کشفش کنم.کورش می گفت تو روایات اومده که روح بعضی از خلفای بزرگ فرقه شون گاهی وقتا برای این که به کسایی که دارن از حقیقت خیلی دور می شن اما هنوز امیدی به نجاتشون هست یه شوک وارد کنه،می آد و یه تغییراتی تو محیط فیزیکی اطراف اون آدم می ده.می گفت اینا همه نشانه هایی... "
بی اختیار خنده ام گرفت.تا دیروز از مخالفان سرسخت کورش بود و حتی بعضی وقت ها کارشان به قهر و دعوا می کشید.خوشبختانه آنقدر دگرگون و مات بود که از خنده ی بی موقع من ناراحت نشد.با حساسیت وحشتناکی که دارد اگر ناراحت می شد،توی این وضع و حال دیگر نمی شد جمعش کرد.فقط گفت:"چرا می خندی"؟ با ترس و احتیاط گفتم به نظرم بیشتر باید روی احتمال اول کار کنیم. موافق بود اما گفت:"ولی با این حال این پنج شنبه با کورش می رم جلسه تا موضوعو با خود آقا شیخ در میون بذارم.ضرر که نداره." گفتم آره اما قبلش بهتره بریم پیش یه روان پزشک خوب". شاید اشتباه کردم که به این زودی موضوع روان پزشک رو مطرح کردم چون بلافاصله سکوت کرد،چند ثانیه ای بغضش رو نگه داشت و بعد زد زیر گریه.دستهایش را گرفتم و شروع کردم به نوازش و دلداریش.از طبیعی بودن این موارد گفتم،این که خیلی از آدمهای معمولی که هر روز می بینیم مشکلات اینچنینی خیلی بدتر دارند و این که شاید فشار عذاب وجدان بعد از بلایی که سر اون پسره ی آس و پاس کرم کتاب آورده باعث شده اعصابش از حالت طبیعی خارج شود و موارد مشابه که اگر بخواهم با خودم صادق باشم باید با اطمینان بگویم بیشتر حرف هام دروغ محض بود.اما لازم بود.مثل مورد عذاب وجدان برای اون پسره ی الاف لندهور،آرشام،که خوشبختانه می دانم دخترم حتی ذره ای از این نوع عذاب را دروجود خود ندارد، و خوب یادم هست که خیلی راحت و بلافاصله پس از یکی دو ماه کاوه را به تور انداخت و با او دوست شد، و این که خیلی هم از این بابت خوشحال است و دارد با دمش گردو می شکند و اصلن فراموش کرده چه بلایی سر اون نرینه ی درازگیسوی آنارشیست که از این بدتر هم حقش بود-آورده است.اما لازم بود این ها را بگویم.هم اشتباه زود مطرح کردن موضوع روان پزشک را جبران می کردم و هم به او تلقین می کردم که هیچ هم در عشق و احساساتش هرزه نیست و مدرکش هم این که عذاب وجدان او را به این روز انداخته.که اتفاقن خوب هم تأثیرش را گذاشت و ژست مظلومیت بر حرکاتش نشاند.
به زور راضیش کردم که من ساعت را بیاورم به اتاقم و او شب را در اتاق خودش بخوابد.فکر می کردم وقتی ساعت دست من باشد دیگر نمی تواند، در خواب یا بیداری یا هردو، بیاید وساعت را کوک کند.آن وقت مانند همیشه ساعت 7 از خواب بیدار می شود و همه چیز به پایان می رسد.اما اشتباه می کردم ،غرق بودم در دیدن رویای شیرینی که حالا چیزی از آن یادم نمی آید، که با صدای جیغ و فریادش تقریبن به حال سکته از جا پریدم.قلبم با سرعتی باورنکردنی بی وقفه می زد و مدتی طول کشید تا توانستم موقعیتی را که در آن هستم درک کنم.صدای زنگ ساعت را شنیدم،به سرعت سرم را چرخاندم و چشم دوختم به نقطه ای که دیشب ساعت را آن جا گذاشته بودم.نبود،چیزی روی عسلی کنار تخت نبود.نسترن پهن شده بود روی سرامیک های سرد کف اتاق و نیمه برهنه و ژولیده هق هق می زد.سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم.صدای زنگ ساعت را دنبال کردم؛ ساعت ارزان قیمت چینی قرمز رنگ لعنتی روی میز توالت نسترن ژست بی تفاوتی گرفته بود و انگار با پوزخندی بر لب زنگ می زد.از بعد آن اتفاقات نسبت به صدای زنگ هر نوع ساعت یا دستگاه هشدار دهنده ای آلرژی پیدا کرده ام.زنگ ساعت را خاموش کردم و برای چند دقیقه چشم هایم را بستم و تلاش کردم با کنترل و تنظیم ریتم نفس هایم کمی آرامش در خود ذخیره کنم.دخترکم را کمی آرام تر و همراه با سک سکه ها ی گریه و مف آویزان روی تخت دونفره ی گل و گشادم پیدا کردم که مدت ها بود دونفر کنار هم رویش نخوابیده بودند.چسبیده به او دراز کشیدم و در آغوشش گرفتم.نالید:"چرا این جوری می شه مامان؟"
گاهی وقت ها فکر می کنم حداقل در این یک مورد خاص حق با سعید است، شاید رفتار و روش های تربیتی من بوده که نسترنم را تا این حد وابسته و ضعیف بار آورده.از عبور دوباره ی این فکر تمام تنم سرد می شود و بغضی یخی سراسر گلویم را پر می کند.گفتم:"شک نکن که کار شبنم و باباس!".اما حتی نیمی از اطمینانی که تلاش می کردم در صدایم وارد کنم را در خود نیافتم.سعید همینطوری اش با بچه ها به زور شوخی و بازی می کرد،چه برسد حالا که همه ی حواسش در پی مامور و داد گاه و طلبکار و چک و اختلاس است و بعضی شب ها طوری حرف می زند که انگار یادش رفته سه دختر دارد که در حساس ترین سن به امان خدا رهایشان کرده! چند ماه پیش وقتی بعد از یک هفته فهمید شبنم را با رامتین نیمه شب،جاده چالوس،پشت ماشین و در حال معاشقه گرفته بودند،مدتی به یک نقطه در دوردست خیره شد و گفت:"عجب!".حالا چطور ممکن است این آدم شوخی پر زحمت و طولانی و مسلمن بیرحمانه ای مثل این را طراحی و اجرا کرده باشد خود می توانست معمایی دیگر را در ذهن مغشوش و درمانده ی من بوجود آورد،که به سرعت دست به کار شدم و با مهارت همیشگی ام در پیچاندن خود،وانمود کردم که حقیقت ماجرا را یافته ام و با صدای بلند تکرار کردم"شک نکن که کار شبنم یا باباس".حتی تصور این که اگر دست آن ها این شوخی بی مزه و حالا کمی ترسناک را به راه نیانداخته باشد،ذهنم به چه سمتی ممکن است تغییر جهت دهد زهره بر اندامم آب می کرد.با این که در خانواده ای سنتی و نسبتن مذهبی بزرگ شده ام،هرگز به جن و پری و از ما بهتران و دست های غیبی معتقد نبوده ام و همیشه دور و بری های خرافاتی ام را مسخره و ریشخند کرده ام، در عمل از دوران کودکی از هر اتفاق و پیشامدی که نمی توانستم برایش توضیحی منطقی بیابم ترسیده ام.
با اکراه به سعید زنگ زدم.خدا خدا می کردم بزند زیر خنده و بگوید کار من بوده و برای اولین بار حاضر بودم با تمام وجودم ببینم که چطور مثل قبل تر ها احساس بامزه و طناز بودن به اش دست می دهد،موقعیتی که در این چند سال اخیر از آن چندشم می شد و حس استفراغ برایم به ارمغان می آورد.
{ حاضرم بمیرم ولی شوخ و شنگی لوس و بی مزه ات را ببینم سعید،امروز!}
نشستم پای تلفن؛از همان جمله ی اولش مطمئن شدم کار او نیست.سرد بود مثل اسکیمویی اخته و تلخ مثل شش نخود تریاک چسبیده به گلو1.معذرت خواستم و قطع کردم.شبنم!
{شبنم، تو آخرین امید منی شبنم، امروز!}
شبنم امید نبود امروز،یاس بود.گفت و تکرار کرد و قسم خورد که کار او نبوده و مگر بیمار است که چنین کار وحشتناکی با خواهر عزیز و حساسش بکند و چیزهایی گفت در باره ی نوعی اختلال روانی و خواب گردی و این احتمال که خود نسترن در حالتی شبیه خواب آمده و ساعت را برگردانده به اتاق خودش.و خواهش کرد و التماس که روان پزشک خوبی می شناسد و خودش می آید می بردش ... که گوشی را گذاشتم.
{نه! نه! باور نمی کنم، نسترنم ،عروسکم،نازترین دخترم دیوانه نیست!}
نشستم پای تلفن؛باید پرس و جو می کردم؛می خواستم بهترین دکتر را برای ننرم پیدا کنم.پیدا کردم.با کلی التماس و خواهش برای دو روز بعد از منشی اش که صدایی شبیه بم تار ویولن سل داشت وقت گرفتم.اما در این دو روز چه باید می کردم؟با خودم،با دخترک برگ گلم،با آن ساعت گور به گور شده ی زشت کوچک! اولین فکری که به ذهن برآشفته ام رسید این بود که اصلن بیاندازمش دور،پرتش کنم از مجرای تخلیه زباله تا برود گم شود و تمام.ولی از تصور این که سر سوزن درصدی فردا بازهم با صدای حالا دیگر گوش و روح خراشش از خواب بیدار شود،بیدار شویم و ببیند،ببینیم که به قول خالجون سر و مر و گنده روی عسلی کنار تخت دارد ونگ می زند و به ما می خندد،نقطه نقطه ی اندامم به لرزه افتاد.پس چه بکنم؟ دلم می خواست می شد جایم را با نسترن عوض می کردم،من دختر می شدم و او مادر؛آن وقت همه چیز را می سپردم به دست های مهربان او و خودم فقط گریه می کردم.
{دلم می خواهد همه چیز را بسپارم به کسی وفقط گریه کنم، فقط!}
سعید؟سعید! هرچه باشد هنوز زن و شوهریم و نسترن دختر او هم هست.مهم تر اما این که مرد است او خب،قوی تر است از من.نشستم پای تلفن؛برای دومین بار شنیدن صدای سردش را از هر گرمایی بیشتر خواستم.صدای سرد اجازه داد یک بند حرف بزنم و بگویم سیر تا پیاز ماجرا را.صدای سرد با گرمی گفت:"الان می آم خونه".گوشی را گذاشتم و خندیدم، خندیدم و باز خندیدم تا اشک از چشم هایم سرازیر شد و از دماغم آویزان و تبدیل شد به گریه .پرتاب شدم روی کاناپه و دمر به گریه ادامه دادم.
{گریه می کنم،فقط!}
وقتی آمد هنوز داشتم گریه می کردم.کنارم نشست روی کاناپه .دست هایم را گرفت.بعد رویم خم شد و آرام در آغوشم گرفت"تو فقط گریه کن و همه چیزو بسپار به من".از عزیزم گفتنش هم این بار بدم نیامد.چه خبر است این جا! تودماغی گفتم:"چه کار می خواهی بکنی؟" صدای سرد با گرمی جواب داد:"امشب ساعت رو می آریم پیش خودمون توی اتاق و در رو قفل می کنیم،این طوری نه نسترن و نه هیچ کس دیگری نمی تواند بیاید و کوکش کند". اتاق.. پیش خودمان.. پس چرا جوابش را نمی دهم.. چرا حالش را نمی گیرم.. چرا حتی بدم هم نیامد،مگر نه که فکر کوچکترین تماس جسمانی با او هم دچار احساس تهوع و چندشم می کرد؟ این ها قسمتی از افکار بی شماری بود که در آن لحظات ذهن درمانده اما حالا آرام ترم را تسخیر کرده بودند.
{شاید می خواهد با من عشقبازی هم بکند،امشب!}{من چه می خواهم؟}
آن روز بالاخره شب شد،اما نه شبی که من شدنش را پیش بینی می کردم.نسترن را با بوشی دادا،عروسک محبوبش خواباندم.رفتم به اتاق،آماده شدم و خزیدم به زیر پتوی پشم شیشه ی دونفره ای که همان روز از ته کمد رختخواب ها بیرون کشیده بودم.خودم را زدم به خواب.هیچ اراده ای از هیچ نوع آن در من نبود آن شب. از آن شب ها بود که سرنوشتش را طرفی رقم می زند که قوی تر است.{{کمی فکر کنید،سرنوشت شب های شما چطور رقم می خورد؟ نه،نه،شما یقین دارید...!}} حتی سعی نکردم بفهمم که واقعن چه می خواهم،دلم می خواهد سعید چگونه باشد،دوستانه یا عاشقانه،مانند دو سال آغازین این رابطه شهوت ناک ،یا مثل سالهای میانی زندگی دوتایی مان شوخ طبع و دلپذیر در رختخواب.
{من منتظرم، فقط!}
چقدر دوست داشتم این جا می نوشتم :"برای رعایت و حفظ قوانین کشوری و از آن جا که ممکن است افراد زیر هجده سال این داستان را بخوانند،از ارائه ی این بخش از داستان معذوریم، و البته این امکان را برایتان بوجود آورده ایم تا هر کدام این صحنه را با استفاده از خلاقیت فردی در ذهن تان تولید و در کنار بقیه ی ماجرا مونتاژ کنید". ''من و/یا نویسنده ی مجازی''
در واقعیت اما هیچ نکته ای وجود ندارد که بتوان حتی به زور سانسورش کرد.انتظار من دیری نپایید، سعید پیدایش شد. تشکچه ای کوچک،پتویی و یک بالش همراهش بود.تشک را پهن کرد کف اتاق،کنار تخت،دراز کشید و رفت زیر پتو، و طولی نکشید که صدای نفسهایش آرام و آرام تر و منظم و منظم تر شد ومن پتو را گلوله و صورتم را با فشار در آن دفن کردم و بعد... زدم زیر گریه ای که صدایش نباید شوهرم را بیدار می کرد.
{دلم می خواهد هیچ چیز را به هیچ کس نسپارم وفقط گریه کنم، فقط!}
اردیبهشت 87